محمد خزائلى

208

شرح بوستان ( فارسى )

گروهى عمل دار ( 1 ) عزلت‌نشين ، * قدمهاى خاكى ، دم آتشين ، به يك نعره ، كوهى ز جا بركنند * به يك ناله ، شهرى بهم برزنند چو بادند پنهان و چالاك پوى * چو سنگند ( 2 ) خاموش و تسبيح‌گوى سحرها بگريند چندان كه آب ، * فرو شويد از ديده‌شان كحل ( 3 ) خواب فرس كشته از بسكه شب رانده‌اند ، * سحرگه خروشان كه وامانده‌اند شب و روز در بحر سودا و سوز ، * ندانند ز آشفتگى شب ز روز چنان فتنه ( 4 ) بر حسن صورت ( 5 ) نگار ، * كه با حسن صورت ندارند كار ندادند صاحبدلان دل به پوست * وگر ( 6 ) ابلهى داد ، بىمغز ، اوست مى صرف ( 7 ) وحدت كسى نوش كرد ، * كه دنيا و عقبى فراموش كرد حكايت ( 1 ) [ شنيدم كه وقتى گدازاده‌يى . . . . ] شنيدم كه وقتى گدازاده‌يى ، * نظر داشت با پادشاه‌زاده‌يى همى رفت و ميپخت سوداى خام ، * خيالش فرو برده دندان به كام ز ميدانش خالى نبودى چو ميل ( 8 ) ، * همه وقت پهلوى اسبش چو پيل